منو اصلی
اخبار > بابام واستاده که تشنج میکرد بغلش میکردم تو سینه ام
 


  چاپ        ارسال به دوست

قسمتی از دلنوشته محمد علی رجایی فرزند جانباز شهید حسن رجایی

بابام واستاده که تشنج میکرد بغلش میکردم تو سینه ام

به گزارش باشگاه ایثار و شهادت شهید خبر (تلنگر) : قسمتی از دلنوشته محمد علی رجایی فرزند جانباز شهید حسن رجایی  دیشب بابام رو زیر بارون رحمت خدا شستیم. توی کفنی که خودش آیه هاش رو نوشته بود پیچیدیم. تربت گذاشتیم براش. توی پرچم گنبد امام حسین پیچیدیم. چفیه و پلاکش رو گذاشتیم. کاشی های حرم ابالفضل رو کنار سرش گذاشتیم. قران همیشگی‌اش رو روی سینه اش؛ و تا صبح نشستیم به حال بدبخت خودمون زار زدیم. زار زدیم که دیگه بابا نداریم .. که دیگه نیست .. که رقیه چجوری سر باباش رو دید و جون داد و ما همینجوری نشستیم نیگاش میکنیم که وسط اتاق خوابیده ..

برا بابام روضه بخونین .. روضه دوست داشت .. سینه زنی و هیئت دوست داشت ولی نمیتونست بره. نمیتونست بره و تو خونه تنها میشست تو اتاقش سینه میزد واسه اربابش ..

الان باید افطار سی و چهارمش رو میکرد اما مهمون عشقشه .. میدونم که مهمون عشقشه .. من قرصای بابامو میدادم.. من لیوان آب رو وقتی حالش بد بود ذره ذره میریختم تو دهنش. من قدم به قدم کنار بابام راه میرفتم وقتی حالش خوب بود. من ویلچیر بابام رو میبردم اینور اونور.


بابام منو سینما نبرد ولی من بردمش آژانس شیشه ایی رو دید. نیم ساعت بعد از فیلم مونده بود تو سالن گریه میکرد. مسئول سالن اول شاکی شد ولی بعدش سانسا رو جا به جا کرد حتی. من بابام رو می بردم اینور و اونور ..من دکمه های لباس بابام رو میبستم .. من میبردمش تا توی دستشویی . من ریشاش رو میزدم .. تشنج میکرد من دست میذاشتم رو پیشونیش که نخوره تو دیوار. زمین که میخورد من جمعش می کردم.


 من و مامانم و داداشم ؛بابام رو یه روز هم به کسی نسپردیم. یه روز نذاشتیمش جایی بمونه .. نذاشتیمش آسایشگاه.  صدا می اومد تو خونه ی ما سه تایی پرت میشدیم سمت اتاق بابام. بابام عاشق حرف زدن بود. نمی تونست که بره بیرون هی؛ هرکی می اومد میگرفتش به حرف. دیگه هیشکی نمی اومد .. بابام میخواست هی حرف بزنه هی حرف بشنوه .. من میرفتم سه جهار ساعت میشستم هی حرف میساختم از بیرون میگفتم از در وو دیوار میگفتم آسمون ریسمون میکردم .. من بابام رو دست هیشکی ندادم ...


بابام واستاده که تشنج میکرد بغلش میکردم تو سینه ام .از بس قرص خورده بود سنگین شده بود وزنش. می چسبوندمش به سینه ام که نگهش دارم هی می گفت محمدعلی زانوت! محمدعلی زانوت !


حالا من رفتم بابام رو گذاشتم تو خاک ..دستم دیگه خالیه .. دیگه دست بابام رو نمیگیرم راه ببرم . اون داره پرواز میکنه و من بدبخت رو زمین باید برم .. دیگه منتظرش نمیشم واسه یه دونه پله ..


١٢:٤٩ - چهارشنبه ١٤ بهمن ١٣٩٤    /    عدد : ٤٨٠٤٢٣    /    تعداد نمایش : ٤٩٢