منو اصلی
اخبار > از مترو تا شام
 


  چاپ        ارسال به دوست

از مترو تا شام

مترو طبق معمول شلوغ بود و من سرپا، نفر جلوی من از روی صندلی بلند شد، به افراد کناریم تعارف کردم تا بنشینند، ولی تا سرم را برگرداندم و آماده ی نشستن شدم جوانی که در صندلی کناری روبروی من نشسته بود خودش را به صندلی خالی جلوی من کشاند. دلیلش را زود متوجه شدم، اصلا نیازی به توضیح نداشت! گویا آن جوان از نشستن در کنار خانم بدحجاب معذب بود. جوان به من خیره شد و با نگاهش می گفت که این صندلی که من خالی کردم برای شماست. من تعلل کردم تا فرد کناریم نشست. برای این که همه چیز را عادی جلوه دهم مشغول خواندن تبلیغات روی دستگیره شدم! انگار برایم مهم نیست که بنشینم یا بایستم. ولی جوان به نگاهش اکتفا نکرد و بلند شد،گفت آقا ببخشید این صندلی حق شما بود! من نباید از صندلی خودم حرکت می کردم! دیدم فارسی را به سختی صحبت می کند، مشخص بود که عرب زبان است، با خنده ای که نشان از رضایتم داشت گفتم نه برادر شما مهمان هستید، بنشینید، من راحتم، از ایشان اصرار و از من انکار، تا اینکه از صندلی بلند شد. کمی آنسوتر مردی مسن ایستاده بود... صدایش کردیم و نشست. حالا من و حسین هردو سرپا بودیم و راحت تر می توانستیم صحبت کنیم. راستش فامیلش را هم به من گفته بود ولی هرچه فکر می کنم یادم نمی آید. البته اولین سؤالم از حسین از کشورش بود، تصور می کردم لبنانی باشد ولی گفت که از سوریه آمده است. حسین دانشجوی سال دوم رشته مدیریت در لندن بوده که دولت انگلیس به خاطر مسائل سیاسی دانشجوهای سوری را اخراج کرده بود و حسین برای ادامه تحصیل به دانشگاه علامه طباطبایی آمده بود. نیازی به سؤال کردن نداشت، او لبریز از پاسخ بود ، دوست داشت حرف بزند، از اوضاع جنگ در سوریه می گفت: «...ما خیلی مظلوم هستیم، مردم ما خیلی مظلوم هستند، خیلی از مردم به نان شبشان محتاجند ولی در مقابل ظلم ایستاده اند، تمام دنیا علیه ماست، در سوریه هیچ خانواده ای را نمی بینی که در جنگ تلفات نداده باشد، برادر کوچکم یک سال پیش شهید شد، خیلی وقت ها به خوابم می آید! مادرم گفت فدای خانم زینب! همه ی ما فدای خانم زینب!» حسین می گفت یک سال با داعش جنگیده است و لحظه شماری می کند تا برود برای جنگ. از دانشگاه لندن که اخراج شده بود تا بیاید به دانشگاه علامه یک سال طول کشیده بود. می گفت «فقط سه چهار روز پیش خانواده ام بودم، مابقی را در جنگ بودم، می خواهم برگردم و آنقدر بجنگم تا شهید شوم، دلم برای برادرم تنگ شده است، دلم برای دوستان شهیدم تنگ شده است...» قطار به ایستگاه امام خمینی (ره) رسید، تعدادی از صندلی ها خالی شده بود، به حسین گفتم که بنشینیم و او جواب داد که باید پیاده شوم. یکدفعه خداحافظی کرد و مرا با بغض نترکیده ام رها کرد، خیلی دلم گرفت، دوست داشتم هق هق گریه کنم، یاد مظلومیت بی بی زینب (س) افتادم!  باز خدا را شکر که «حسین»ها بوده اند، هستند و خواهند بود.

نوشته شده توسط علی شامی خاکی



١٨:٢٠ - چهارشنبه ١٨ شهريور ١٣٩٤    /    عدد : ٤٥٣٣٣٩    /    تعداد نمایش : ٣٠١٤